![]() |
![]() |
|
| یادداشتهای یک غریبه! |
|
مرد زاهدي كه در كوهستان زندگي مي كرد، كنار چشمه اي نشست تا آبي بنوشد و خستگي در كند. سنگ زيبايي درون چشمه ديد. آن را برداشت و در خورجينش گذاشت و به راهش ادامه داد. در راه به مسافري برخورد كرد كه از شدت گرسنگي با حالت ضعف افتاده بود. كنار او نشست و از داخل خورجينش ناني بيرون آورد و به او داد. مرد گرسنه هنگام خوردن نان، چشمش به سنگ گران بهاي درون خورجين افتاد. نگاهي به زاهد كرد و گفت: «آيا آن سنگ را به من مي دهي؟» زاهد بي درنگ سنگ را درآورد و به او داد. مسافر از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد. او مي دانست كه اين سنگ آنقدر قيمتي است كه با فروش آن مي تواند تا آخر عمر در رفاه زندگي كند، بنابراين سنگ را برداشت و باعجله به طرف شهر حركت كرد. چند روز بعد، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت: «من خيلي فكر كردم، تو با اين كه مي دانستي اين سنگ چه قدر ارزش دارد، خيلي راحت آن را به من هديه كردي.» بعد دست در جيبش برد و سنگ را در آورد و گفت: «من اين سنگ را به تو برمي گردانم ولي در عوض چيز گران بهاتري از تو مي خواهم. به من ياد بده كه چگونه مي توانم مثل تو باشم؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 20:21 توسط ميثم |
|
|
روزي در يك دهكده كوچك، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي كه نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي كنند. او با خود فكر كرد كه اين بچه هاي فقير حتما تصاوير بوقلمون و ميز پر از غذا را نقاشي خواهند كرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده كودكانه خود را تحويل داد، معلم شوكه شد. او تصوير يك دست را كشيده بود، ولي اين دست چه كسي بود؟ بچه هاي كلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب كردند. يكي از بچه ها گفت: «من فكر مي كنم اين دست خدا است كه به ما غذا مي رساند.» يكي ديگر گفت: « شايد اين دست كشاورزي است كه گندم مي كارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.» هر كس نظري مي داد تا اين كه معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: «اين دست چه كسي است، داگلاس؟» داگلاس در حالي كه خجالت مي كشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست.» معلم به ياد آورد از وقتي كه داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازش بر سر او بكشد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 20:36 توسط ميثم |
|
|
روزي ببر و شير در كنار بركه اي در حال نوشيدن آب بودند ببر رو كرد به شير و گفت: « تو چرا اين قدرديوانه وار نعره مي زني». شير در حالي كه چشمانش برق مي زد به ببر گفت: «اين نوع نعره زدن ديوانه وار نيست بلكه نوعي تبليغ هم مي كنم». خرگوشي دزدكي به حرفهاي آنها گوش مي داد، پس از شنيدن حرف شير، دوان دوان به خانه برگشت. با خود فكر كرد كه فكر شير را به كار ببندد و نعره بكشد. اما نعره ي او شبيه جيغ بود. روباهي صداي اين جيغ را شنيد به خانه ي اوحمله كرد و او را بلعيد.
پس هميشه سعي كنيم همينطور كه هستيم و وجود داريم باشيم تا فقط بخاطر جلوه درونمون ما رو دوست داشته باشن
به اميد اون روز...!؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 20:5 توسط ميثم |
|
|
روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگي ام را ! به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم.به خدا گفتم : آيا ميتواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.او گفت :آيا سرخس و بامبو را ميبيني؟پاسخ دادم :بلي . فرمود : هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم ، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذاي كافي دادم.دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود.من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند وزيبايي خيره كنندهاي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود. من بامبوها را رها نكردم . در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند.اما من باز از آنها قطع اميد نكردم . در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود
اما با گذشت شش ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند
ريشه هايي كه بامبو را قوي ميساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم ميكردند
خداوند در ادامه فرمود: آيا ميداني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم ميساختي . من در تمامي اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم
هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك ميكنند. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد ميكني و قد ميكشي
از او پرسيدم : من چقدر قد ميكشم
در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد ميكند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند
گفت : تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ، هر اندازه كه بتواني
به ياد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 20:27 توسط ميثم |
|
|
متن زیر گوشه ای از نامه چارلی چاپلین هنرمند و نابغه سینما به دخترش است:
دخترم! اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن "شهدخت ایرانی" است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.
دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر ار بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:"من هم یکی از آنان هستم" آری تو هم یک از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم. از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یک گدای کنار رود سن ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای ان است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید حرف خنده آور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. دخترم چارلی را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 20:1 توسط ميثم |
|
|
وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايد ها... مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم عمري است لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي کنم : باشد براي روز مبادا ! اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز روزي شبيه فردا روزي درست مثل همين روزهاي ماست اما کسي چه مي داند ؟ شايد امروز نيز روز مبادا باشد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 21:57 توسط ميثم |
|
|
از داشته هايت خدا را كم كن چه مي ماند؟ حال به نداشته هايت خدا را اضافه كن چه كم داري؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:26 توسط ميثم |
|
|
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد ، او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد .
اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر میگذراند ، اما کسی نمی آمد ، سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند و دارائی اندکش را در آن نگه دارد
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود ، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود . متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده بود و همه چیز از دستش رفته بود . از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد و فریاد زد (( خدایا چطور راضی شدی با چنین کاری بکنی ؟ ))
صبح زود بعد با صدای بوق یک کشتی که به ساحل نزدیک میشد ، از خواب پرید ، کشتی ایی که آمده بود تا نجاتش دهد .
مرد خسته از نجات دهندگان پرسید : شما از کجا فهمیدید من اینجا هستم ؟
آنها جواب دادند :(( ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .))
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 22:22 توسط ميثم |
|
|
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟» دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.» - «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.» دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.» - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است. مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: روز به خير مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد. مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 20:25 توسط ميثم |
|
|
آن گاه که فضای وجودت را تهی از عشق یافتی ، پنجره ی دلت را به روی عشق بگشای تا عشق را بیابی
زمانی که تمامی رگ و پی جانت عشق را طلبید ، کافی است چشم بر هم بگذاری و بدان بیندیشی ، یقین بدان آن گاه عشق در وجودت به غلیان افتاده است
هنگامی که دریافتی غرامت تنهاییت را تنها عشق می تواند پر کند ، کافیست آغوش بگشایی و عشق را با ذره ذره ی وجودت لمس کنی آن گاه که حساب عاطفی خود را خالی یافتی و بر ریتم یکنواخت قلبت تاسف خوردی، به عشق پناه ببر و صندوقچه ی قلبت را از سرمایه ی عشق انباشته کن.
آن گاه که سرمای روزمرگی ، احساس را در رگ هایت منجمد ساخت ، تنها حرارت عشق است که قادر به بازگرداندن شور و گرمای اشتیاق به رگ های وجود است
و سر انجام بدان :
در بازار مکاره ی زندگی تنها تاجرهایی موفق هستند که کالای پربهای عشق بی آلایش خود را نثار تمامی خریدارهای مشتاق آن نمایند و گنجینه ی سینه را از شور و عشق محبت ، صفا و یک دلی انباشته نمایند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 18:49 توسط ميثم |
|
|
به قولی،
کاش میشد سه چیز را از کودکان یاد میگرفتم
ـ یا این که ـ
سه چیز را از کودکیام فراموش نمیکردم:
بیدلیل شاد بودن و پایکوبیدن
همیشه سرگرم کاری بودن و بیهوده ننشستن
حق و خواستهی خود را با تمام وجود خواستن و فریادزدن.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 21:8 توسط ميثم |
|
|
سلام
راستش نمي دونم چي بايد بگم
ولي امروز يكي از بهترين روزهاي زندگيم بود
روز قشنگي بود
اخه ميدونيد چيه امروز روز تولدم ومصادف شده با ولادت امام رضا (ع) اين روز تولد هيچ وقت فراموش نمي كنم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 15:31 توسط ميثم |
|
|
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
شب بلندي هاي كوه را تماما دربر گرفت و مرد ديگر هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سياه بود. اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همانطور كه از كوه بالا مي رفت ، چند قدم مانده به قله پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد ، از كوه پرت شد. در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد. احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت.
همچنان كه سقوط مي كرد ، همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد.
در آن لحظه فكر مي كرد كه چقدر مرگ به او نزديك شده. ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق شده بود. در اين لحظه چاره اي جز آنكه فرياد بكشد :
" خدايا كمكم كن! " ، برايش باقي نمانده بود.
ناگهان صداي پرطنيني كه از آسمان شنيده مي شد ، جواب داد :
" از من چه مي خواهي ؟ "
- خدايا نجاتم بده !
- واقعا باور داري كه من مي توانم نجاتت بدهم؟
- البته كه باور دارم.
- اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته شده ، پاره كن ...
يك لحظه سكوت ...
و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.
گروه نجات مي گويند، روز بعد يك كوهنورد يخ زده را پيدا كردند. بدنش از يك طناب آويزان بود و با دست هايش محكم طناب را گرفته بود ...
او فقط يك متر از زمين فاصله داشت.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 12:38 توسط ميثم |
|
|
استاد، گلدانی شيشه ای روی ميز گذاشت، بعد چند سنگ از داخل كيسه ای بيرون آورد كه هر كدام به اندازه يك پرتقال بودند و يكی يكی آنها را داخل گلدان انداخت.
وقتی گلدان تا لبه پر از سنگ شد، از شاگردانش پرسيد: «پرشده؟» شاگردانش گفتند بله. اما استاد از كيسه ديگري٬ مقداری ريگ بيرون آورد، گلدان را كمی تكان داد و بعد توانست ريگها را هم در گلدان بريزد. دوباره پرسيد: «پرشده؟» شاگردان گفتند بله، اين بار ديگر پرشده. استاد كيسه ديگری را باز كرد و كمی خاك بيرون آورد و در گلدان ريخت. خاك، فضاي خالی ميان سنگها و ريگها را پر كرد و تا لبه گدان رسيد. استاد گفت: «بسيار خوب. حالا ديگر گلدان پر شده. فكر می كنيد قصد داشتم چه چيزی را به شما بياموزم؟» شاگردي گفت: «اين كه آدم هر چقدر گرفتار باشد، هميشه وقتي برای پرداختن به چيزي ديگر را هم دارد.» استاد گفت: «اصلا اين طور نيست. اين نمايش نشان مي دهد كه اگر اول سنگهاي بزرگ را در گلدان نياندازيم، بعدا نمي توانيم. پس مسائل بزرگ در زندگي ما كدامند؟ برنامه هايی كه به تأخير میاندازيم؟ ماجراهايي كه به سراغشان نمی رويم؟ عشق هايی كه برای آنها نمی جنگيم؟ از خود بپرسيد سنگهای بزرگ زندگی تان كدامند كه آتش خداوند را در شما روشن نگاه مي دارند و بي درنگ آنها را در گلدان تصميم هاي خود بياندازيد وگرنه ديگر جايی برای آنها پيدا نخواهيد كرد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 19:37 توسط ميثم |
|
|
آدم فقیری تصمیم گرفت یک خانه
کوچک بخرد. پولش را نداشت، منصرف شد. تصیم گرفت یک اتومبیل بخرد. پولش را نداشت، منصرف شد. تصمیم گرفت یک مسافرت برود. پولش را نداشت، منصرف شد... تصمیم گرفت به سر و وضعش برسد. پولش را نداشت، منصرف شد. تصمیم گرفت خوب باشد. دیگر عادتش شده بود. دست در جیب خالی اش کرد و منصرف شد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 16:25 توسط ميثم |
|
|
اما از كجا بايد آغاز كرد؟ دنيا كه چنين گسترده است.
از سرزميني آغاز خواهم كرد كه بهتر از همه مي شناسم. اما سرزمين من نيز بسيار پهناور است.بهتر است از شهرم شروع كنم. اما شهرم نيز وسيع است.بهتر است از خيابانم شروع كنم. نه: از خانه ام. نه: ازخانواده ام. نه: از خودم آغاز خواهم كرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 11:5 توسط ميثم |
|
|
همیشه سعی کن کاری کنی که ارزش بودن داشته باشی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 21:5 توسط ميثم |
|
|
روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر!!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 10:8 توسط ميثم |
|
|
امروز یاد دوران کودکیام افتادم، عجب روزهایی بود. به قول دوستم، در کودکی هر روز برای خودش داستانی داشت و روزها بلند به نظر میرسیدند! هر روزش رو بدون نگرانی آینده خوش بودیم و غصهها زودگذر، و با یک اتفاق ساده به نهایت خوشحالی و لذت میرسیدیم. اما حالا دیگه اوضاع عوض شده! ذهن آدم بیشتر درگیر یک سری افکار و خاطرات گذشته یا چاره اندیشی آینده میشه. دیگه حتی اتفاقات خیلی مهم هم آدم رو بیش از لحظاتی شاد نگه نمیدارن و باز دوباره به یاد اون افکار و خاطرات قبلی میافتی. بعد از مدتی میفهمی موضوع به همین سادگی هم نیست. آدم های اطرافمون دیگه اون طراوت و صداقت گذشته رو ندارن، دیگه از اون آدمهای گذشته خیلی فاصله داري. احساس می کنی که آدمها دیگه خودشون نیستند، همه رفتارها و کارهاشون یه جوری شده...احساس میکنی همه برحسب اینکه چه منفعتی برای اونها داری روابط شونرو باهات تنظیم میکنن و تو رو میخوان بخاطر اون چیزی که خودشون نیاز دارن نه اون چیزی که خودت هستی... نمیدونم زمونه عوض شده یا واقعا دنیای آدم بزرگها همینه! امروز...رنج میکشی... فردا...کمتر رنج میکشی... و فرداهای دیگر... باز کمتر... بعد از چند سال، بدون اینکه خودت هم بفهمی، مثل و جزئی از اونها شدی... و انگار همه با زبون بیزبونی بهت میگن "به دنیای آدم بزرگها خوش اومدی"...و تو فراموش میکنی که معصومیت کودکی رو از دست دادی... وقتي به عكساي كودكيم نگاه ميكنم ياد دنياي پاك بي آلايشم ميافتم دنيايي كه سالها براي طراوت و تازگي بي آلايشش تلاش كردم. هيچ كس تو اين مسير باهام نبود غير از خداوند بزرگ خداوندي كه هيچ وقت رفيق نيمه راه نشد خداوندي كه هيچ وقت مثل بندهاش نيست هميشه باهام بوده وهست. با تمام وجودم حضورش حس مي كنم هيچ وقت اين جمله دكتر شريعتي رو فراموش نمي كنم. اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشته هاست. ميثم هيچ وقت يادت نره كه چي بودي دنياي كودكيت ببين...!؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 12:21 توسط ميثم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:10 توسط ميثم |
|
|
تا به حال فكر كردي چرا نيلوفر رو آب مي شكفه ؟ تا به حال به اين گل قشنگ ، كه انگاري يه رازي تو دلشه خوب نگاه كردي ؟ تا به حال زير نور مهتاب به سايه روشن گلبرگاي نيلوفر كه رو آب مي رقصند ،زل زدي؟ مي دوني ماه خاطرشو خيلي مي خواد! اصلا مي دوني چرا ريشه هاي نيلو فر به جاي اينكه تو خاك باشه رو آبه! نه بند زمينه ، نه قفل آسمونه ، تنها و رهاست. مي دوني كه نيلوفر تو بركه هاي آروم و ساكته نه تو رودخونه هاي پر جنب و جوش! وقتي دلت ياد گرفت چه جوري آروم بگيره ، چه جوري ساكت بشه ، رو صفحه زلال و صافش مي توني شكفتن گل نيلوفر رو ببيني. وقتي ديديش يه حسي مثه عشق تو وجودت جون مي گيره . بعد از اون لحظه مثل نيلوفر آب از سرت گذشته
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 20:32 توسط ميثم |
|
|
مدت زماني پيش در يکي از اتاقهاي بيمارستاني دو مرد که هر دو حال وخيمي داشتند بستري بودند.يکي از آنها اجازه داشت
هر روز بعداز ظهر به مدت يک ساعت به منظور تخليه ششهايش از مايعات روي تختخواب کنارتنها پنجره اتاق بنشيند. اما مرد ديگر اجازه تکان خوردن نداشت و بايد تمام اوقات به حالت دراز کش روي تخت قرار گرفته باشد. دو مرد براي ساعاتي طولاني با هم حرف مي زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل و دوران خدمت سربازي و تعطيلاتشان خاطراتي براي هم نقل مي کردند. هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت يک ساعت بنشيند؛براي مرد ديگر تمام مناظر بيرون را همان طور که مي ديد تشريح مي کردو آن مرد هر روز به اميد آن يک ساعت که مي توانست دنياي بيرون و رنگهايش را در فکر خود تجسم کند به سر مي برد. پنجره مشرف به يک پارک سرسبز است با درياچه اي طبيعي که چند قو و اردک در آن شنا مي کنندو بچه ها نيز قايق هاي اسباب بازي خود را در آب شناور کرده و بازي ميکنند.چند زوج جوان دست در دست هم از ميان گل هاي زيبا و رنگارنگ عبور مي کنند .منظره زيباي شهر زير آسمان آبي در دور دست به چشم مي خورد و........ در تمام مدتي که مرد کنار پنجره اين مناظر را توصيف مي کرد؛ مرد ديگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبيعت زيبا را تجسم مي کرد.در يک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازاني که از پايين پنجره عبور مي کردند را براي مرد ديگر شرح دادو مرد ديگر با باز سازي آن صحنه ها در ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را مي ديد. روزها وهفته ها گذشت......................... يک روز صبح زماني که پرستار وسايل استحمام را براي آنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بي جان مرد کنار پنجره روبرو شد که در کمال آرامش به خواب ابدي فرو رفته بود؛سراسيمه به مسئولان بيمارستان اطلاع داد تا جسد مرد را بيرون ببرند پس از مدتي همه چيز به حال عادي بازگشت مردي که روي تخت ديگر بستري بود از پرستار خواهش کرد که جاي او را تغيير داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شود پرستار که از اين تحول در بيمارش خوشحال بود اين کار را انجام داد؛و از راحتي و آسايش بيمار اطمينان حاصل کرد مرد به آرامي و تحمل درد و رنج بسيار خودش را کم کم از تخت بالا کشيد تا بتواند از پنجره به بيرون و دنياي واقعي نگاه کند به آرامي چشمانش را باز کرد ولي روبروي پنجره تنها يک ديوار سيماني بود. مرد بيمار تعجب زده از پرستار پرسيد: چه بر سر مناظر فوق العاده اي که مرد کنار پنجره براي او توصيف مي کرد آمده است؟....پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره اي را براي تو وصف کرده است در حالي که خودش نابينا بود؟او حتي اين ديوار سيماني را نيز نمي توانسته که ببيند. شايد او تنها مي خواسته است که تو را به زندگي اميدوار کند. موهبت عظيمي است که بتوانيم به ديگران شادي ببخشيم عليرغم اين که خودمان در زندگي رنج ها و سختي هاي زيادي را تحمل مي کنيم.در ميان گذاشتن مشکلات زندگي با ديگران شايد کمي از رنج ما بکاهد اما زماني که شادي ها تقسيم شوند.اثري مضاعف را خواهد داشت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 15:5 توسط ميثم |
|
|
لوئيز رِدِن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچهشان بي غذا ماندهاند.
جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بياعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند . زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم .» جان گفت نسيه نميدهد .مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من .» خواربار فروش گفت :لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟ لوئيز گفت : اينجاست . - ليستت را بگذار روي ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستي ببر . !! لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت . همه با تعجب ديدند كفه ی ترازو پايين رفت . خواربارفروش باورش نميشد . مشتري از سر رضايت خنديد . مغازهدار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ی ديگر ترازو كرد كفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چيز گذاشت تا كفهها برابر شدند . در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است . كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود « اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري ، خودت آن را برآورده كن » فقط اوست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 19:51 توسط ميثم |
|
|
دستانم بوی گل می داد.مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند.
اما هیچ کس فکر نکرد که شاید من یک گل کاشته باشم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 14:40 توسط ميثم |
|
|
هر چند آدميان تقديري مشترك دارند هر فرد بايد نخست با ترس و لرز به رستگاري خويش بپردازد. بي ترديد مي توانيم يكديگر را در يافتن معناي زندگي ياري كنيم.اما در آخرين تحليل هر فرد خود مسوول زيستن زندگاني خود و يافتن خويش است. چنانچه او در وانهادن مسووليت خود به ديگري اصرار ورزد معناي وجود خود را در نخواهد يافت.شما نمي توانيد به من بگوييد كه هستم.من نيز نمي توانم به شما بگويم چه كسي هستيد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 19:15 توسط ميثم |
|
|
چون لبهایم برای نخستین بار آماده سخن گفتن شدند و
جنبیدند ، از کوه مقدس بالا رفتم و خدا را چنین صدا زدم: پروردگارا! من تو را پرستش کرده ام . مشیت پنهان تو شریعت من است . تا روزی که زنده ام در برابر تو خضوع خواهم کرد . اما خداوند پاسخ مرا نداد بلکه مانند طوفانی سهمگین از من گذشت و از دیدگانم پنهان شد. یک هزار سال بعد. برای دومین بار از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا چنین سخن گفتم: تو مرا از خاک آفریدی و از روح معنوی ات بر من دمیدی و زنده ام کردی ، پس همه ی وجودم به تو مدیون است .اما خداوند پاسخ مرا نداد و همچون هزاران پرنده ی بالدار به پرواز در آمد و از من گذشت . یک هزار سال بعد .از کوه مقدس بالا رفتم و برای سومین بار با خدا سخن گفتم: ای پدر مقدس! من فرزند دوست داشتنی تو هستم .با عشق و دلسوزی مرا به دنیا آوردی .با محبت و عبادت ملکوت و ملک تو را به ارث خواهم برد! این بار نیز خداوند پاسخم را نداد و همچون مه، که تپه ها را می پوشاند از چشم من دور شد. یک هزار سال بعد . از کوه مقدس بالا رفتم و برای چهارمین بار با خدا سخن گفتم : ای اله من! ای حکیم و دانا! ای کمال و مقصود من! من گذشته ی تو و تو فردای من هستی. من ریشه هایت در ظلمات زمین و تو روشنائی آسمانها هستی. در این هنگام خداوند به سوی من خم شد و واژ گانی شیرین و لطیف بر گوشم نواخت ؛ چنانکه دریا ، رودخانه ی سرازیر شده را در خود فرو می برد ،خداوند مرا در خود فرو برد !و چون به سوی دشتها و دره ها سرازیر شدم ، خدا نیز آنجا بود ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 22:35 توسط ميثم |
|
|
در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش
هفت سالهای جلوی ویترین مغازهای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا میگذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید. آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت: حالا به خانه برگرد. انشالله که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی. پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: «خانم! شما خدا هستید؟ زن جوان لبخندی زد و گفت: نه پسرم. من فقط یکی از بندگان او هستم. پسرک گفت: مطمئن بودم با او نسبتی دارید... خداوند در بهترین زمان برای ما نشانه ای میفرستد،این ما هستیم که گاهی اوقات نشانه ها را نمیبینیم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 20:40 توسط ميثم |
|
|
آیا جایی سراغ دارید که او نقش نداشته باشد؟اگر وجود پروردگار را بپذیری،پس او قادر مطلق است،دانای کل است و حاضر در همه جا.شکسپیر می گوید:دنیا صحنه نمایش است و ما همه بازیگریم و خداوند کارگردان.راز و نیاز با خداوند در سکوت نشان می دهد که اگر به او اعتقاد داشته باشی تمام برکات از سوی او ارزانی شده است و اینکه زندگی خود یکی از موهبتهای پایدار اوست. هرگز نمی توانی بگویی که لطف خالق گاه هست و گاهی نیست چون خورشید همانند خداوند همواره میدرخشد.آفتاب بی دریغ می تابد.خورشید حتی در نیمه شب هنگامی که ماه را در آسمان می بینی می درخشد و نور ماه چیزی جز انعکاس نور خورشید نیست. چرا درباره خداوند صحبت می کنیم؟ چون او حی و حاضر است.او همیشه به کسی که حضور او را می پذیرد و او را منشا تمام برکات می داند،گوش می کند و با او سخن می گوید |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 15:32 توسط ميثم |
|
|
امروزهم از راه رسيد فرداي ديروزي كه منتظرش بودم اگه اشتباه نكنم 17 فروردين 17 فروردين...!؟ امروزهم مثل تمام روزهاي ديگه مي مونه شايد با يه كمي تفاوت شايدم فقط براي من فرق داشته باشه! اصلا چه فرقي مي كنه متفاوت باشه يا نباشه وقتي چيزي مهم نيست...!؟ انسانها هميشه با متفاوت بودن مخالفت مي كردندو مي كنند چون نوعي هراس از تغييرات و تفاوت تو وجودشون جريان داره مردم بيشتر ترجيح ميدن كه روال عادي روحفظ كنند و به خودشون اين جسارتو نمي دن كه فراسوي ترسو هراس گام بردارن چون نميدونن اون طرف ترسو واهمه چه دنياي زيباي در انتظارشونه |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 11:25 توسط ميثم |
|
|
گرانبها ترين دارايي ما شخصيت ماست اگر آن را از دست بدهيم ديگر چيزي نداريم. از آنجا كه همه ما با ارزش و در عين حال با ديگران متفاوت هستيم خنده دار خواهد بود اگر ارزش كسي را با ديگري بسنجيم.كساني كه ديگران را پول كار يا هزينه زندگيشان ارزيابي مي كنند هوش و حساسيت خود را زير سوال مي برند. اگر همه ما در نظر خداوند برابر هستيم چه كساني مي توانند خود را بالاتر بدانند؟! ما هنگامي دچار اين دام سردرگم مي شويم كه اجازه مي دهم ديگران تعيين كننده ارزش ما باشند تا زماني كه به خودمان ايمان داريم احترام به خود را حفظ مي كنيم و غرور و شوخ طبعي را نگاه مي داريم و از اين مزاحمتها در امان خواهيم بود. وقتي كه ما براي بزرگ كردن خويش ديگران را كوچك مي شماريم علامت ضعف خودمان است.ما با دلسوزي بيش از اهانت با ارزش مي شويم زيرا در حقيقت نياز به دوست داشتن خويش را آشكار مي سازيم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 12:21 توسط ميثم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سكوت دشوار است.
در ابتدا افكار هجوم مي آورند و سكوت تو را آشفته مي سازد. نگران نباش; رفته رفته غبار افكار و دغدغه ها فرو مي نشيند و صداي خوبي و پاكي و زيبايي و خدا از ژرفاي .سكوت شنيده مي شود در سكوت است كه حادثه هاي بزرگ رخ مي دهد. |
| پیوندها |
|
من خدا گم کرده ام راه حقيقت حرف دل زندگی یک نفس در مسیر پرواز آرزوى گمشده |
|
RSS
|