![]() |
![]() |
|
| یادداشتهای یک غریبه! |
|
لحظات آرام و بي صدا مي گذرند وتنها چيزي كه در پس اين روزها باقي مي ماند مشتي از كلمات است كه تو در صفحه سفيد زندگي به آنها جان دادي كلماتي به رنگ سفيد و سياه ....! باز هم مثل هميشه بهار مي آيد و با آمدنش فصلي ديگر از كتاب زندگي به پايان مي رسد فصلي پر از كلمات سفيد و سياه آري در انتظارلحظه سبز ديگري هستيم لحظه اي به نام بهار اميدوارم سالي سرشار اززيبايي و موفقيت در پيش رو داشته باشيد سالي پر از كلماتي به رنگ سفيد... روحتان سبز و حق يارتان باد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 19:29 توسط ميثم |
|
|
غريبه با من بيا.بگذار در خرابه ها گام برداريم زيرا برفها ذوب شده اند. زندگي از خواب برخاسته و در ميان دره ها و تپه ها پيچ و تاب مي خورد. با من بيا تا ردپاي بهار را در دشتهاي دور ببينيم.بيا بگذار تا نوك تپه ها بالا برويم و موجي از جلگه هاي هموار و سرسبز را در اطراف خويش شاهد باشيم زيرا بهار جذابيتي را كه شبهاي زمستان مخفي كرده بود آشكار ساخته است. درختهاي هلو و سيب چون عروسي در شب مقدس آراسته شده اند. اركيده ها دست از غنودن بر داشته اند.شاخه هاي آنها جمعيتي از عشاق را در آغوش دارند.نهرها جاري اند در ميان سنگها مي رقصند و ترانه لذت را پژواك مي كنند.گلها از قلب طبيعت مانند كف و حباب دريا مي شكفند. بيا بگذار آخرين اشك قطره باران را از پيمانه نرگس بنوشيم و جان خويش را از ترانه هاي چكاوكان پر كنيم. اكنون زمان آن است كه نسيم بهار را عميقا تنفس كنيم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 19:24 توسط ميثم |
|
|
و ديگر هيچ
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 18:14 توسط ميثم |
|
|
انسان معشوق من است و من نيز محبوب او.من به او ميل دارم و او نيز با من به وجد مي آيد.اما دريغ كه در عشق او رقيبي دارم كه مرا آزار مي دهد و او را به ستوه مي آورد همسر دومي كه نام او ذات است وهر جا كه پا مي گذاريم ما را دنبال مي كند.تماشاگري كه ما را از يكديگر جدا مي سازد. من در روستاها در ميان درختان در كنار درياچه به دنبال اويم.اما او را نمي يابم.ذات او را فريفته و به سوي شهر رانده به سوي جامعه و فساد و نكبت. من در تالار دانش در جستجوي اويم ودر معبد فرزانگي.اما او را نمي يابم ذات او كه جامه اي از غبار پوشيده از او در سنگر خودپسندي حمايت مي كند آنجا كه بي اعتنايي مسكن دارد. من در كشتزار قناعت و خرسندي در جستجوي اويم.اما او را نمي يابم زيرا خسم من او را در گودال حرص و طمع زنجير كرده است. من او را در صبحدم هنگامي كه شرق از لذت لبريز است مي خوانم.اما او صدايم را نمي شنود زيرا چشمانش از خواب آلوده است.من غروب هنگام زماني كه تاريكي خاموش است با مهرباني از او دلجويي مي كنم.اما او به من توجهي ندارد زيرا فقط نگران فرداست. او در جستجوي آن است كه در قصر جلال و شكوه با من يكي شود.جاي كه او آنرا از روي ناتواني بنا كرده است. اما من فقط در كلبه اي ساده كه بر نهر عواطف است ظاهر مي شوم. او در جستجوي آن است كه مرا نزد ستمگران ببوسد اما من فقظ به او اجازه مي دهم كه لبانم را در تنهايي و در ميان گلهاي ناب ببوسد. معشوقم آموخته است كه براي دشمنم ذات بگيرد و سوگواري كند اما من به او خواهم آموخت تا از چشمان روحش اشكهاي اغوا بريزد و در جستجوي قناعت وقت بگذارد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 11:14 توسط ميثم |
|
|
سلامي به زيبايي و آرامش سكوت از اين كه با نظراتتون منو ياري مي كنيد ممنونم.اميدوارم با انتقادهاي كه مي كنيد بتونم وبلاگتون رو پر محتوا تر از هميشه كنم پس خوشحالم مي كنيد راجع به هر مطلبي كه مي خونيد نظر بديد و انتقاد كنيد. راستش امروز فقط مي خوام راجع به نظر يكي ازدوستان بگم نمي دونم تا حالا چقدر به اطرافتون دقت كرديد ولي اگه يه كمي دقيق بشيد متوجه مي شيد كه انسانها مدتهاست هدف والاي انسانيت رو فراموش كردن در واقع با كاراشون تمام ارزشهاي انساني رو زير سوال بردند. توي اين دوره مردم بيشترترجيح ميدن جلوه نماي كنند. هميشه دوست دارن خودشونوتوي انبوهي از رفتارها عملكردها و حرفها مخفي كنند تا بتونندهر چه مطلوبتر ظاهر بشن چون از نظر اونا اينطوري قابل قبولتر. كاش مي شد انسانها هم مثل درختاي تو پاييزباشن و به دور ازهرترس و واهمه اي يه تكوني به خودشون بدن تا بتونن مثل حقيقت شفاف و بي آلايش بشن. چون فقط با حقيقت ميشه پا در وادي انسانيت و ارزشهاي اون گذاشت. ولي افسوس امروزه خيلي از مردم هستن كه حتي نمي دونن ارزشهاي انساني چي هستش چه برسه به اين كه بخوان حرمتش نگهدارن. آدما اونقدر غرق درظواهر شدن كه ديگه هيچ چيز براشون مهم نيست حتي حاضرن انسانيت رو زير پا له كنن واقعا انسان آفريده شده تا به اين جايگاه برسه بدون ترديد ارزش وجايگاه انسان خيلي بيشتر از اون چيزيه كه فكرش مي كنيم دوست عزيزحق با شماست خيلي وقت كه مردم انسانيت و مهربوني رو فراموش كردن ولي اين دليل نمي شه كسي كه هنوزهم پاي بند اين ارزشها ست مجبور بشه اين ارزشها رو كنار بزاره شايد بپرسيد چرا؟فقط اين رو بهتون مي تونم بگم:درنگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد...!؟ در كتون مي كنم مي دونم چي مي گيد واقعا سخت وزجر آوره كه با اين ديدگاه توي اين عصرباشيم اما همه چيز از خود انسان شروع ميشه پس نبايد نا اميد شد. گاندي ميگه:نبايد نااميد شويد كه حس بشر دوستي از بين رفته است.زيرا نوع دوستي مانند اقيانوسي است كه اگر چند قطره آن گندد تمام آن هرگز آلوده نخواهد شد. به اميد روزي كه....!؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 15:53 توسط ميثم |
|
|
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست!!!؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 12:27 توسط ميثم |
|
|
يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند. دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند. به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود آنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر ماندند. نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد و مرد مي توانست آن بخورد. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود. هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت. بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت. سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند. او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست. از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از پروردگار پاسخ داده نشده بود. هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمان شنيد :" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟" مرد اول پاسخ داد "نعمتها تنها براي خودم هستند چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست " آن صدا مرد را سر زنش كرد :"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي" مرد از آن صدا پرسيد " به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟" " او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 19:22 توسط ميثم |
|
|
در حالي كه خشكسالي پيشرفت مي كرد و به نظر مي رسيد كه هميشگي خواهد بود، تعدادي از كشاورزان آمريكاي شمالي نسبت به آينده خود نااميد بودند. باران نه تنها براي محصولات بلكه براي زنده نگه داشتن مردم شهر نيز حياتي بود. زماني كه مشكل وخيم تر شد، كليساي محل درگير موضوع شد. آنها تصميم گرفتند دعا كنند و از خدا بخواهند كه باران ببارد. همه مردم در كليسا جمع شدند و هر كس در جست و جوي فرصتي بود تا با دوستان نزديك خود صحبت كند. كشيش مشغول آرام ساختن حضار بود تا جلسه دعا را شروع كند كه ناگهان متوجه دختر كوچكي شد كه در رديف جلو به آرامي در جاي خود نشسته بود. چهره آن دختر از هيجان مي درخشيد و در كنارش چتر قرمزي قرار داشت كه آماده استفاده از آن بود. زيبايي و معصوميت آن دختر كشيش را به لبخند وا داشت چون به ايمان او پي برده بود. هيچ شخص ديگري از ميان عبادت كنندگان چتري با خود نياورده بود. همه آنها براي نماز باران آمده بودند، اما آن دختر از خدا انتظار داشت كه با باراني كه نيازمندش بود، به او پاسخ دهد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 11:35 توسط ميثم |
|
|
يادم همين روزها بود با يكي از دوستام كه هميشه حرفاشو با دو حرفM.A ميگه در مورد روزگار بحث مي كرديم. بهش گفتم روزگار خيلي بي معرفت! بهم گفت دوست جون روزگار بي معرفت نيست اين ما هستيم كه بي معرفتيم چون ما هستيم كه روزگار بوجود مياريم بي اختيار تو ذهنم اين مطلب مرور شد. بهش گفتم: هر چه نگاه می کنم می بينم کسی در اين نزديکی ها نيست، همه برايم خاطره ای دور شدند. همه شدند پر از وعده های الکی، اميد های واهی و لحظه ای! ديگه حتا اون عشق و علاقه افسانه ای هم برای همه شده گفتنی. هيچ کس اهل عمل نيست و شايد بدتر از همه اينکه ديگه هيچ کس خودش نيست! گاهی وقت ها ديگه آدم از اميد های خودش هم نا اميد ميشه، ميترسه به خودش قولی داده باشه و بعدها در عمل کردن بهش بمونه! بهانه همه هم شده شغل، گرفتاری، کار زياد و زمونه! همه چيز تقصير اين زمونه است... زمونه بدی شده... نمی دونم، مگه زمونه کيه؟ کسی غير از خود من و شما؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 21:32 توسط ميثم |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 21:31 توسط ميثم |
|
|
چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك ( المپيك معلولين ) در شهر سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه اين 9 نفر افرادي بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي مي خوانيم. آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند. بديهي است كه آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودند و حتي نمي توانستند به سرعت قدم بردارند بلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان مي كوشيد تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود. ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد . اين دختر يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد. هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند ، آنها ايستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند. يكي از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگي شديد جسمي و رواني) بود، خم شد و دختر گريان را بوسيد و گفت : اين دردت رو تسكين ميده .سپس هر 9 نفر بازو در بازوي هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند و 10
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 11:39 توسط ميثم |
|
|
كلاغ لكه ننگي بود بر دامن آسمان، وصلهاي ناجور بر لباس هستي. صداي ناهموار و ناموزونش خراشي بود بر صورت احساس. با صدايش نه گلي ميشكفت و نه لبخندي بر لبي مينشست. صدايش اعتراضي بود كه در گوش زمين ميپيچيد.
كلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. كلاغ از كائنات گله داشت. كلاغ فكر ميكرد در دايره قسمت، نازيباييها فقط سهم اوست و نظام احسن، عبارتي است كه هرگز او را شامل نميشود. كلاغ غمگينانه گفت: كاش خداوند اين لكه سياه را از هستي ميزدود و بالهايش را ميبست تا ديگر آواز نخواند. خدا گفت: صدايت ترنمي است كه هر گوشي آنرا بلد نيست. فرشتهها با صداي تو به وجد ميآيند. سياه كوچكم، بخوان. فرشتهها منتظرند؛ و كلاغ هيچ نگفت. خدا گفت: بخوان، براي من بخوان. اين منم كه دوستت دارم، سياهيت را و خواندنت را. كلاغ خواند، اين بار عاشقانهترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 10:17 توسط ميثم |
|
|
"رابرت داینس زو" قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود.در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه زنی بسوی او دوید و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد. زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش ازدست خواهد رفت. قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد.هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت: ساده لوح خبر جالبی برات دارم! آن زن اصلاً بچه مریضی نداشته که هیچ، حتی ازدواج هم نکرده.اون به تو کلک زده دوست من! رابرت با خوشحالی جواب داد: "خدا رو شکر! پس هیچ کودکی در حال مرگ نبوده! این که خیلی عالیه!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 10:10 توسط ميثم |
|
|
وقتی حقیقت زندگی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 14:33 توسط ميثم |
|
|
در يک دهکده در آفريقا، رود کم عمقی وجود داشت ...
با این وجود که عمق رودخانه کم بود ولی شدت آب آن بسيار زياد بود و مردم برای عبور از آن مجبور بودند سنگ سنگينی را با خود تا آن طرف رود حمل کنند تا جريان آب آنها را با خود نبرد... حالا تو فکر کن که اين سنگ، سنگِ زندگی توست و اگرچه سنگين است ... ولي براي اينکه آب تو را با خودش نبرد بايد حملش کني |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 14:28 توسط ميثم |
|
|
در افسانه هاي کهن هندوستان آمده است که در روزگاران دور آدميان همه خلق و خو سرشتي خدا گونه داشتند ولي از امکانات و تواناييهاي خود خوب استفاده نکردند و کار به جايي رسيد که برهما خداي خدايان تصميم گرفت قدرت خدايي را از آنان باز گيرد و آن را در جايي پنهان کند که دست آنها از آن کوتاه باشد.بدين منظور او در جستجوي مکاني برآمد که مخفي گاه مطمئن و دور از دسترس آدميان باشد. زماني که برهما با ديگر خدايان مشورت نمود آنها چنين پيشنهاد کردند: بهتر است قدرت بيکران انسانها را در اعماق خاک پنهان کنيم، برهما گفت: آنجا جاي مناسبي نيست زيرا كه آنها ژرفاي خاك را خواهند كاويد و دوباره به آن دست پيدا خواهند كرد. پس خدايان گفتند: بهتر است نيروي يزداني آدميان را به اعماق اقيانوسها منتقل كنيم تا از دسترس آنها دور باشد. اين بار برهما گفت : آنجا نيز مناسب نيست زيرا دير يا زود انسان به عمق درياها و اقيانوسها رخنه خواهد كرد و گمشده ي خود را خواهد يافت و آن را به روي آب خواهد آورد.آنگاه خدايان كوچك با يكديگر انجمن كردند و گفتند:ما نمي دانيم اين نيروي عظيم را كجا بايد پنهان كنيم، بــه نظر مي رسد كه در آب و خـاك جايي پـيدا نمي شود كه آدمي نتواند به آن دست يابد. در اين هنگام برهما گفت: كاري كه با نيروي يزداني آدمي مي كنيم اينست كه ما نيروي آدميان را در اعماق و جود خود او پنهان مي كنيم. آنجا بهترين محل براي پنهان كردن اين گنج گرانبهاست و يگانه جايي است كه آدمي هرگز به فكر جستجو و يافتن آن بر نخواهد آمد.در ادامه ي افسانه هندي چنين آمده است: از آن به بعد آدمي سراسر جهان را پيموده است، همه جا را جستجو كرده است، بلنديها را درنورديده است، به اعماق درياها فرو رفته است، به دورترين نقاط خاك نفوذ كرده است تا چيزي بدست آورد كه در ژرفاي وجود خود او پنهان شده است!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 14:20 توسط ميثم |
|
|
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد ، خداوند پذيرفت. او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه ، نا اميد و در عذاب بودند . هر کدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد ولي دسته قاشق ها بلند تر از بازوي آن ها بود ، به طوري که نمي توانستند قاشق را به دهان شان برسانند ! عذاب آن ها وحشتناک بود .
آن گاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم . او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد . ديگ غذا ، جمعي از مردم همان قاشق هاي دسته بلند ... ولي در آن جا همه شاد و سير بودند . آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اين جا شادند در حالي که در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آن که همه چيزشان يکسان است ؟ خداوند تبسمي کرد و گفت : خيلي ساده است ، در اين جا آن ها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند . هر کسي با قاشق غذا در دهان ديگري مي گذارد ، چون ايمان دارد کسي هست که در دهانش غذايي بگذارد . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 15:13 توسط ميثم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 14:13 توسط ميثم |
|
|
در خواب خدا را ديدم. خدا پرسيد : ميخواهي با من گفتگو کني ؟ در پاسخش گفتم : اگر وقت داريد ؟ خدا خنديد و گفت : وقت من بي نهايت است ... در ذهنت چيستکه ميخواهي از من بپرسي ؟ پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب ميسازد ؟ خدا پاسخ داد : اينکه آنها از کودکي شان خسته ميشوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو ميکنند که کودک باشند .اينکه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست ميدهند تا سلامتي خود را به دست آورند .اينکه با اضطراب به آينده مينگرند و حال را فراموش مي کنند بنابراين نه در حال زندگي ميکنند و نه در آينده . اينکه آنها به گونه اي زندگي ميکنند که گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گويي هرگززندگي نکرده اند. خدا دست هايم را گرفت . براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم : «به عنوان يک پدر ميخواهي فرزندانت کدام درس هاي زندگي را بياموزند ؟» خدا گفت : بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد تنها کاري که آنها مي توانند بکنند اينست که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند . بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند . بياموزند که فقط چند ثانيه طول ميکشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان که دوستشان داريد ايجاد کنيم ، اما سالها طول ميکشد تا آن زخم ها التيام بخشيم . بياموزند ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد ، کسي است که به کمترين ها نياز دارد . بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند . بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند . بياموزند که کافي نيست فقط آنهاديگران را ببخشند بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند . من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم . آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند ؟ خداوند لبخند زد و گفت « فقط لينکه بدانند من اينجا هستم ، هميشه » |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 13:51 توسط ميثم |
|
|
زن در جلویدر حیاط با سهپیرمرد مواجهشد. زنگفت: شماها رانمیشناسمولیباید گرسنهباشید لطفا بهداخلبیایید و چیزیبخورید. پیرمردانپرسیدند: آیا شوهرتمنزلاست؟ زنگفت: خیر، سرکار است. آنها گفتند: ما نمیتوانیمداخلشویم. بعد از ظهر کهشوهر آنزنبهخانهبازگشتهمسرشتمامماجرا را برایشتعریفکرد. مرد گفت: حالا برو بهآنها بگو کهمندرخانههستم و آنها را دعوتکن. سپسزنآنها را بهداخلخانهراهنماییکرد ولیآنها گفتند: ما نمیتوانیمبا همداخلشویم. زنعلترا پرسید و یکیاز آنها توضیحداد که: اسممنثروتاستو بهیکیدیگرازدوستانشاشارهکرد و گفتاو موفقیتو دیگریعشقاست. حالا برو و مسئلهرا با همسرتدر میانبگذار و تصمیمبگیرید طالبکدامیکاز ما هستید! زنماجرا را برایشوهرشتعریفکرد. شوهر کهبسیار خوشحالشدهبود با هیجانخاصگفت: بیا ثروترا دعوتکنیمو منزلمانرا مملو از دارایینماییم. اما زنبا او مخالفتکرد و گفت: عزیزمچرا موفقیترا نپذیریم! در اینمیاندخترشانکهتا اینلحظهشاهد گفتو گویآنها بود گفت: بهتر نیستعشقرا دعوتکنیمو منزلمانرا سرشار از عشقکنیم؟ سپسشوهر بهزننگاهکرد و گفت: بیا بهحرفدخترمانگوشدهیم، برو و عشقرا بهداخلدعوتکن، سپسزننزد پیرمردانرفتو پرسید کدامیکاز شما عشقهستید؟ لطفا داخلشوید ومهمانما باشید. در اینلحظهعشقبرخاستو قدمزنانبهطرفخانهراهافتاد. سپسآندو نفر همبلندشدهو ویرا همراهیکردند . زنبا تعجببهموفقیتو ثروتگفت: منفقط عشقرا دعوتکردم! دراینبینعشقگفت: اگر شما ثروتیا موفقیترا دعوتمیکردید دو نفر از ما مجبور بودند تا بیرونمنتظر بمانند اما زمانیکهشما عشقرا دعوتکردید، هر جا کهمنبرومآنها نیز همراهمنمیآیند . هر کجا عشقباشد در آنجا ثروتو موفقیتنیز حضور دارد . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 13:12 توسط ميثم |
|
|
پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه هاي من آشيانه بسازي. پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدم ها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين خنده دار ترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي چرا پرزدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد. پرنده گقت: نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است. انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت: غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پرزدن يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است. اما اگر تمرين نكند فراموش مي شود. پرنده اين را گفت و پرزد. انسان پرنده را دنبال كرد تا اينكه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج مي زد. آنوقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: «يادت مي آيد، تو را با دو پا و دو بال آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بالهايت را كجا گذاشتي؟» انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد. آنوقت رو به خدا كرد و گريست.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 21:44 توسط ميثم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سكوت دشوار است.
در ابتدا افكار هجوم مي آورند و سكوت تو را آشفته مي سازد. نگران نباش; رفته رفته غبار افكار و دغدغه ها فرو مي نشيند و صداي خوبي و پاكي و زيبايي و خدا از ژرفاي .سكوت شنيده مي شود در سكوت است كه حادثه هاي بزرگ رخ مي دهد. |
| پیوندها |
|
من خدا گم کرده ام راه حقيقت حرف دل زندگی یک نفس در مسیر پرواز آرزوى گمشده |
|
RSS
|