تبليغاتX
صداي سكوت
یادداشتهای یک غریبه!
لوئيز رِدِن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نمي‌تواند كار كند و شش بچه‌شان بي غذا مانده‌اند.
جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بي‌اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند .
زن نيازمند در حالي كه اصرار مي‌كرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را مي‌آورم .»
جان گفت نسيه نمي‌دهد .مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي‌شنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه مي‌خواهد خريد اين خانم با من .»
خواربار فروش گفت :لازم نيست خودم مي‌دهم ليست خريدت كو ؟
لوئيز گفت : اينجاست .
- ليستت را بگذار روي ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستي ببر . !!
لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت . همه با تعجب ديدند كفه ی ترازو پايين رفت .
خواربارفروش باورش نمي‌شد .
مشتري از سر رضايت خنديد .
مغازه‌دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ی ديگر ترازو كرد كفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چيز گذاشت تا كفه‌ها برابر شدند .
در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است .
كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود
« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري ، خودت آن را برآورده كن »
فقط اوست كه مي‌داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 19:51  توسط ميثم | 
دستانم بوی گل می داد.مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند.

اما هیچ کس فکر نکرد که شاید من یک گل کاشته باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 14:40  توسط ميثم | 

هر چند آدميان تقديري مشترك دارند هر فرد بايد نخست با ترس و لرز به رستگاري خويش بپردازد.

بي ترديد مي توانيم يكديگر را در يافتن معناي زندگي ياري كنيم.اما در آخرين تحليل هر فرد خود مسوول زيستن زندگاني خود و يافتن خويش است.

چنانچه او در وانهادن مسووليت خود به ديگري اصرار ورزد معناي وجود خود را در نخواهد يافت.شما نمي توانيد به من بگوييد كه هستم.من نيز نمي توانم به شما بگويم چه كسي هستيد.

اگر خود هويت خود را نشناسيد، كه شما را خواهد شناخت.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 19:15  توسط ميثم | 
چون لبهایم برای نخستین بار آماده سخن گفتن شدند و
جنبیدند ، از کوه مقدس بالا رفتم و خدا را چنین صدا زدم:
پروردگارا! من تو را پرستش کرده ام . مشیت پنهان تو شریعت
من است . تا روزی که زنده ام در برابر تو خضوع خواهم کرد .
اما خداوند پاسخ مرا نداد بلکه مانند طوفانی سهمگین از من
گذشت و از دیدگانم پنهان شد.
یک هزار سال بعد. برای دومین بار از کوه مقدس بالا رفتم و
با خدا چنین سخن گفتم:
تو مرا از خاک آفریدی و از روح معنوی ات بر من دمیدی و
زنده ام کردی ، پس همه ی وجودم به تو مدیون است .اما
خداوند پاسخ مرا نداد و همچون هزاران پرنده ی بالدار به
پرواز در آمد و از من گذشت .
یک هزار سال بعد .از کوه مقدس بالا رفتم و برای سومین بار
با خدا سخن گفتم:
ای پدر مقدس! من فرزند دوست داشتنی تو هستم .با عشق و
دلسوزی مرا به دنیا آوردی .با محبت و عبادت ملکوت و ملک تو
را به ارث خواهم برد! این بار نیز خداوند پاسخم را نداد و
همچون مه، که تپه ها را می پوشاند از چشم من دور شد.
یک هزار سال بعد . از کوه مقدس بالا رفتم و برای چهارمین
بار با خدا سخن گفتم :
ای اله من! ای حکیم و دانا! ای کمال و مقصود من! من گذشته
ی تو و تو فردای من هستی.
من ریشه هایت در ظلمات زمین و تو روشنائی آسمانها هستی. در
این هنگام خداوند به سوی من خم شد و واژ گانی شیرین و لطیف
بر گوشم نواخت ؛ چنانکه دریا ، رودخانه ی سرازیر شده را در
خود فرو می برد ،خداوند مرا در خود فرو برد !و چون به سوی
دشتها و دره ها سرازیر شدم ، خدا نیز آنجا بود !
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 22:35  توسط ميثم | 
در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش
هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او کفش به
پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا
می‌گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در
چشمهای آبی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و
برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید.
آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت:
حالا به خانه برگرد. انشالله که تعطیلات شاد و خوبی داشته
باشی.
پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: «خانم!
شما خدا هستید؟
زن جوان لبخندی زد و گفت: نه پسرم. من فقط یکی از بندگان
او هستم.
پسرک گفت: مطمئن بودم با او نسبتی دارید...
خداوند در بهترین زمان برای ما نشانه ای میفرستد،این ما
هستیم که گاهی اوقات نشانه ها را نمیبینیم...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 20:40  توسط ميثم | 

آیا جایی سراغ دارید که او نقش نداشته باشد؟اگر وجود پروردگار را بپذیری،پس او قادر مطلق است،دانای کل است و حاضر در همه جا.شکسپیر می گوید:دنیا صحنه نمایش است و ما همه بازیگریم و خداوند کارگردان.راز و نیاز با خداوند در سکوت نشان می دهد  که اگر به او اعتقاد داشته باشی تمام برکات از سوی او ارزانی شده است و اینکه زندگی خود یکی از موهبتهای پایدار اوست.

هرگز نمی توانی بگویی که لطف خالق گاه هست و گاهی نیست چون خورشید همانند خداوند همواره میدرخشد.آفتاب بی دریغ می تابد.خورشید حتی در نیمه شب هنگامی که ماه را در آسمان می بینی می درخشد و نور ماه چیزی جز انعکاس نور خورشید نیست.

چرا درباره خداوند صحبت می کنیم؟ چون او حی و حاضر است.او همیشه به کسی که حضور او را می پذیرد و او را منشا تمام برکات می داند،گوش می کند و با او سخن می گوید

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 15:32  توسط ميثم | 

امروزهم از راه رسيد فرداي ديروزي كه منتظرش بودم اگه اشتباه نكنم 17 فروردين 17 فروردين...!؟  

 امروزهم مثل تمام روزهاي ديگه مي مونه شايد با يه كمي تفاوت شايدم فقط براي من فرق داشته باشه! اصلا چه فرقي مي كنه متفاوت باشه يا نباشه وقتي چيزي مهم نيست...!؟

انسانها هميشه با متفاوت بودن مخالفت مي كردندو مي كنند چون نوعي هراس  از تغييرات و تفاوت تو وجودشون جريان داره مردم بيشتر ترجيح ميدن كه روال عادي روحفظ كنند و به خودشون اين جسارتو نمي دن كه فراسوي ترسو هراس گام بردارن چون نميدونن اون طرف ترسو واهمه چه دنياي زيباي در انتظارشونه

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 11:25  توسط ميثم | 

گرانبها ترين دارايي ما شخصيت ماست اگر آن را از دست بدهيم ديگر چيزي نداريم.

از آنجا كه همه ما با ارزش و در عين حال با ديگران متفاوت هستيم خنده دار خواهد بود اگر ارزش كسي را با ديگري بسنجيم.كساني كه ديگران را پول كار يا هزينه زندگيشان ارزيابي مي كنند هوش و حساسيت خود را زير سوال مي برند.

اگر همه ما در نظر خداوند برابر هستيم چه كساني مي توانند خود را بالاتر بدانند؟!

ما هنگامي دچار اين دام  سردرگم مي شويم كه اجازه مي دهم ديگران تعيين كننده ارزش ما باشند تا زماني كه به خودمان ايمان داريم احترام به خود را حفظ مي كنيم و غرور و شوخ طبعي را نگاه مي داريم و از اين مزاحمتها در امان خواهيم بود.

وقتي كه ما براي بزرگ كردن خويش ديگران  را كوچك مي شماريم علامت ضعف خودمان است.ما با دلسوزي  بيش از اهانت با ارزش مي شويم زيرا در حقيقت نياز به دوست داشتن خويش را آشكار مي سازيم.      

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 12:21  توسط ميثم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سكوت دشوار است.
در ابتدا افكار هجوم مي آورند
و سكوت تو را آشفته مي سازد.
نگران نباش;
رفته رفته غبار افكار و دغدغه ها
فرو مي نشيند و صداي خوبي
و پاكي و زيبايي و خدا از ژرفاي
.سكوت شنيده مي شود
در سكوت است كه حادثه هاي
بزرگ رخ مي دهد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
تیر 1388
فروردین 1388
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
من خدا گم کرده ام
راه حقيقت
حرف دل
زندگی یک نفس
در مسیر پرواز
آرزوى گمشده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM