تبليغاتX
صداي سكوت
یادداشتهای یک غریبه!
روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 10:8  توسط ميثم | 

امروز یاد دوران کودکی‌ام افتادم، عجب روزهایی بود. به قول دوستم، در کودکی هر روز برای خودش داستانی داشت و روزها بلند به نظر می‌رسیدند! هر روزش رو بدون نگرانی آینده خوش بودیم و غصه‌ها زود‌گذر، و با یک اتفاق ساده به نهایت خوشحالی و لذت می‌رسیدیم. اما حالا دیگه اوضاع عوض شده! ذهن آدم بیشتر درگیر یک سری افکار و خاطرات گذشته یا چاره اندیشی آینده می‌شه. دیگه حتی اتفاقات خیلی مهم هم آدم رو بیش از لحظاتی شاد نگه نمی‌دارن و باز دوباره به یاد اون افکار و خاطرات قبلی می‌افتی.

بعد از مدتی می‌فهمی موضوع به همین سادگی هم نیست. آدم های اطراف‌مون دیگه اون طراوت و صداقت گذشته رو ندارن، دیگه از اون آدم‌های گذشته خیلی فاصله داري. احساس می کنی که آدم‌ها دیگه خودشون نیستند، همه رفتار‌ها و کارهاشون یه جوری شده...احساس می‌کنی همه برحسب اینکه چه منفعتی برای اون‌ها داری روابط شون‌رو باهات تنظیم می‌کنن و تو رو می‌خوان بخاطر اون چیزی که خودشون نیاز دارن نه اون چیزی که خودت هستی... نمی‌دونم زمونه عوض شده یا واقعا دنیای آدم بزرگ‌ها همینه!

امروز...رنج می‌کشی...

فردا...کمتر رنج می‌کشی...

و فرداهای دیگر... باز کمتر...

بعد از چند سال، بدون اینکه خودت هم بفهمی، مثل و جزئی از اون‌ها شدی...

و انگار همه با زبون بی‌زبونی بهت می‌گن "به دنیای آدم بزرگ‌ها خوش اومدی"...و تو فراموش می‌کنی که معصومیت کودکی رو از دست دادی...

وقتي به عكساي كودكيم نگاه ميكنم ياد دنياي پاك بي آلايشم ميافتم دنيايي كه سالها براي طراوت و تازگي بي آلايشش تلاش كردم.

هيچ كس تو اين مسير باهام نبود غير از خداوند بزرگ خداوندي كه هيچ وقت رفيق نيمه راه نشد خداوندي كه هيچ وقت مثل بندهاش نيست هميشه باهام بوده وهست. با تمام وجودم حضورش حس مي كنم

هيچ وقت اين جمله دكتر شريعتي رو فراموش نمي كنم.

 اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشته هاست.

ميثم هيچ وقت يادت نره كه چي بودي دنياي كودكيت ببين...!؟

 

 

میثم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 12:21  توسط ميثم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سكوت دشوار است.
در ابتدا افكار هجوم مي آورند
و سكوت تو را آشفته مي سازد.
نگران نباش;
رفته رفته غبار افكار و دغدغه ها
فرو مي نشيند و صداي خوبي
و پاكي و زيبايي و خدا از ژرفاي
.سكوت شنيده مي شود
در سكوت است كه حادثه هاي
بزرگ رخ مي دهد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
تیر 1388
فروردین 1388
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
من خدا گم کرده ام
راه حقيقت
حرف دل
زندگی یک نفس
در مسیر پرواز
آرزوى گمشده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM