تبليغاتX
صداي سكوت
یادداشتهای یک غریبه!

روزي در يك دهكده كوچك، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا

تصويري از چيزي كه نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي كنند. او با خود فكر كرد

كه اين بچه هاي فقير حتما تصاوير بوقلمون و ميز پر از غذا را نقاشي خواهند

كرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده كودكانه خود را تحويل داد، معلم شوكه شد.

او تصوير يك دست را كشيده بود، ولي اين دست چه كسي بود؟

بچه هاي كلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب كردند. يكي از بچه ها

گفت: «من فكر مي كنم اين دست خدا است كه به ما غذا مي رساند.» يكي ديگر گفت:

« شايد اين دست كشاورزي است كه گندم مي كارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.»

هر كس نظري مي داد تا اين كه معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: «اين

دست چه كسي است، داگلاس؟»

داگلاس در حالي كه خجالت مي كشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست

شماست.» معلم به ياد آورد از وقتي كه داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود،

به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازش بر سر او بكشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 20:36  توسط ميثم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سكوت دشوار است.
در ابتدا افكار هجوم مي آورند
و سكوت تو را آشفته مي سازد.
نگران نباش;
رفته رفته غبار افكار و دغدغه ها
فرو مي نشيند و صداي خوبي
و پاكي و زيبايي و خدا از ژرفاي
.سكوت شنيده مي شود
در سكوت است كه حادثه هاي
بزرگ رخ مي دهد.

نوشته های پیشین
آبان 1388
تیر 1388
فروردین 1388
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
من خدا گم کرده ام
راه حقيقت
حرف دل
زندگی یک نفس
در مسیر پرواز
آرزوى گمشده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM