تبليغاتX
صداي سكوت - شما خدا هستید؟
یادداشتهای یک غریبه!
در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش
هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او کفش به
پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا
می‌گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در
چشمهای آبی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و
برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید.
آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت:
حالا به خانه برگرد. انشالله که تعطیلات شاد و خوبی داشته
باشی.
پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: «خانم!
شما خدا هستید؟
زن جوان لبخندی زد و گفت: نه پسرم. من فقط یکی از بندگان
او هستم.
پسرک گفت: مطمئن بودم با او نسبتی دارید...
خداوند در بهترین زمان برای ما نشانه ای میفرستد،این ما
هستیم که گاهی اوقات نشانه ها را نمیبینیم...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 20:40  توسط ميثم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سكوت دشوار است.
در ابتدا افكار هجوم مي آورند
و سكوت تو را آشفته مي سازد.
نگران نباش;
رفته رفته غبار افكار و دغدغه ها
فرو مي نشيند و صداي خوبي
و پاكي و زيبايي و خدا از ژرفاي
.سكوت شنيده مي شود
در سكوت است كه حادثه هاي
بزرگ رخ مي دهد.

نوشته های پیشین
تیر 1388
فروردین 1388
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
من خدا گم کرده ام
راه حقيقت
حرف دل
زندگی یک نفس
در مسیر پرواز
آرزوى گمشده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM