![]() |
![]() |
|
| یادداشتهای یک غریبه! |
|
مرد زاهدي كه در كوهستان زندگي مي كرد، كنار چشمه اي نشست تا آبي بنوشد و خستگي در كند. سنگ زيبايي درون چشمه ديد. آن را برداشت و در خورجينش گذاشت و به راهش ادامه داد. در راه به مسافري برخورد كرد كه از شدت گرسنگي با حالت ضعف افتاده بود. كنار او نشست و از داخل خورجينش ناني بيرون آورد و به او داد. مرد گرسنه هنگام خوردن نان، چشمش به سنگ گران بهاي درون خورجين افتاد. نگاهي به زاهد كرد و گفت: «آيا آن سنگ را به من مي دهي؟» زاهد بي درنگ سنگ را درآورد و به او داد. مسافر از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد. او مي دانست كه اين سنگ آنقدر قيمتي است كه با فروش آن مي تواند تا آخر عمر در رفاه زندگي كند، بنابراين سنگ را برداشت و باعجله به طرف شهر حركت كرد. چند روز بعد، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت: «من خيلي فكر كردم، تو با اين كه مي دانستي اين سنگ چه قدر ارزش دارد، خيلي راحت آن را به من هديه كردي.» بعد دست در جيبش برد و سنگ را در آورد و گفت: «من اين سنگ را به تو برمي گردانم ولي در عوض چيز گران بهاتري از تو مي خواهم. به من ياد بده كه چگونه مي توانم مثل تو باشم؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 20:21 توسط ميثم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سكوت دشوار است.
در ابتدا افكار هجوم مي آورند و سكوت تو را آشفته مي سازد. نگران نباش; رفته رفته غبار افكار و دغدغه ها فرو مي نشيند و صداي خوبي و پاكي و زيبايي و خدا از ژرفاي .سكوت شنيده مي شود در سكوت است كه حادثه هاي بزرگ رخ مي دهد. |
| پیوندها |
|
من خدا گم کرده ام راه حقيقت حرف دل زندگی یک نفس در مسیر پرواز آرزوى گمشده |
|
RSS
|