<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>صداي سكوت</title>
<link>http://voice-of-the-silence.blogfa.com/</link>
<description>یادداشتهای یک غریبه!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 18 Nov 2009 20:06:11 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>راز خوشبختی</title>
<link>http://voice-of-the-silence.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>تاجری پسرش را برای اموختن &quot; راز خوشبختی &quot; به نزد خردمندترین انسانها فرستاد.&lt;BR&gt;پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید .مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد.&lt;BR&gt;بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند .ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ ان منطقه چیده شده شده بود .&lt;BR&gt;خردمند با این و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.&lt;BR&gt;خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که &quot; راز خوشبختی&quot; را برایش فاش کند . پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.&lt;BR&gt;مرد خردمند اضافه کرد : معذالک می خواهم از شما خواهشی بکنم .&lt;BR&gt;انوقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ریخت و گفت : در تمام این مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن ان نریزد .&lt;BR&gt;مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق برنمی داشت . &lt;BR&gt;دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.&lt;BR&gt;مرد خردمند از او پرسید : ایا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید ؟&lt;BR&gt;ایا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است دیدید ؟&lt;BR&gt;ایا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید ؟&lt;BR&gt;مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است . تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس . ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در ان ساکن است بشناسد .&lt;BR&gt;مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت . در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود می نگریست . &lt;BR&gt;او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را . ظرافت گلها و دقتی را که در نصب اثار هنری در جای مطلوب بکار رفته بود تحسین کرد .&lt;BR&gt;وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد .&lt;BR&gt;خردمند پرسید : پس ان دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟&lt;BR&gt;مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ریخته است !&lt;BR&gt;انوقت مرد خردمند به او گفت :&lt;BR&gt;تنها نصیحتی که به تو می کنم اینست : &lt;BR&gt;&quot; راز خوشبختی &quot; اینست که &lt;BR&gt;همه شگفتگیهای جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی </description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 20:06:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=voice-of-the-silence&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>voice-of-the-silence</dc:creator>
<guid>http://voice-of-the-silence.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مثل تو!؟</title>
<link>http://voice-of-the-silence.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;مرد زاهدي كه در كوهستان زندگي مي كرد، كنار چشمه اي نشست تا آبي بنوشد و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خستگي در كند. سنگ زيبايي درون چشمه ديد. آن را برداشت و در خورجينش گذاشت و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به راهش ادامه داد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در راه به مسافري برخورد كرد كه از شدت گرسنگي با حالت ضعف افتاده بود. كنار &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;او نشست و از داخل خورجينش ناني بيرون آورد و به او داد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد گرسنه هنگام خوردن نان، چشمش به سنگ گران بهاي درون خورجين افتاد. نگاهي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به زاهد كرد و گفت: «آيا آن سنگ را به من مي دهي؟» زاهد بي درنگ سنگ را &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درآورد و به او داد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مسافر از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد. او مي دانست كه اين سنگ آنقدر قيمتي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;است كه با فروش آن مي تواند تا آخر عمر در رفاه زندگي كند، بنابراين سنگ را &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برداشت و باعجله به طرف شهر حركت كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند روز بعد، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت: «من خيلي فكر كردم، تو با اين &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كه مي دانستي اين سنگ چه قدر ارزش دارد، خيلي راحت آن را به من هديه كردي.» &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد دست در جيبش برد و سنگ را در آورد و گفت: «من اين سنگ را به تو برمي &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گردانم ولي در عوض چيز گران بهاتري از تو مي خواهم. به من ياد بده كه چگونه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي توانم مثل تو باشم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Jun 2009 16:51:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=voice-of-the-silence&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>voice-of-the-silence</dc:creator>
<guid>http://voice-of-the-silence.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دست نوازش </title>
<link>http://voice-of-the-silence.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;روزي در يك دهكده كوچك، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;تصويري از چيزي كه نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي كنند. او با خود فكر كرد &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;كه اين بچه هاي فقير حتما تصاوير بوقلمون و ميز پر از غذا را نقاشي خواهند &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;كرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده كودكانه خود را تحويل داد، معلم شوكه شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;او تصوير يك دست را كشيده بود، ولي اين دست چه كسي بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بچه هاي كلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب كردند. يكي از بچه ها &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;گفت: «من فكر مي كنم اين دست خدا است كه به ما غذا مي رساند.» يكي ديگر گفت: &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;« شايد اين دست كشاورزي است كه گندم مي كارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.»&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هر كس نظري مي داد تا اين كه معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: «اين &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دست چه كسي است، داگلاس؟»&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;داگلاس در حالي كه خجالت مي كشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;شماست.» معلم به ياد آورد از وقتي كه داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازش بر سر او بكشد.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Apr 2009 17:06:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=voice-of-the-silence&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>voice-of-the-silence</dc:creator>
<guid>http://voice-of-the-silence.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جلوه درون!؟</title>
<link>http://voice-of-the-silence.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>روزي ببر و شير در كنار بركه اي در حال نوشيدن آب بودند ببر رو كرد به شير و گفت: « تو چرا اين قدرديوانه وار نعره مي زني». شير در حالي كه چشمانش برق مي زد به ببر گفت: «اين نوع نعره زدن ديوانه وار نيست بلكه نوعي تبليغ هم مي كنم». خرگوشي دزدكي به حرفهاي آنها گوش مي داد، پس از شنيدن حرف شير، دوان دوان به خانه برگشت. با خود فكر كرد كه فكر شير را به كار ببندد و نعره بكشد. اما نعره ي او شبيه جيغ بود. روباهي صداي اين جيغ را شنيد به خانه ي اوحمله كرد و او را بلعيد.
پس هميشه سعي كنيم همينطور كه هستيم و وجود داريم باشيم تا فقط بخاطر جلوه درونمون ما رو دوست داشته باشن
به اميد اون روز...!؟ </description>
<pubDate>Thu, 04 Dec 2008 16:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=voice-of-the-silence&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>voice-of-the-silence</dc:creator>
<guid>http://voice-of-the-silence.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو را رها نخواهم كرد</title>
<link>http://voice-of-the-silence.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را دوستانم را ، مذهبم را زندگي ام را ! به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم.به خدا گفتم : آيا ميتواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.او گفت :آيا سرخس و بامبو را ميبيني؟پاسخ دادم :بلي . فرمود : هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم ، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذاي كافي دادم.دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود.من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند وزيبايي خيره كنندهاي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود. من بامبوها را رها نكردم . در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند.اما من باز از آنها قطع اميد نكردم . در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود
اما با گذشت شش ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند
ريشه هايي كه بامبو را قوي ميساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم ميكردند
خداوند در ادامه فرمود: آيا ميداني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم ميساختي . من در تمامي اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم
هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك ميكنند. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد ميكني و قد ميكشي

از او پرسيدم : من چقدر قد ميكشم
در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد ميكند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند
گفت : تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ، هر اندازه كه بتواني
به ياد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد
</description>
<pubDate>Thu, 23 Oct 2008 16:56:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=voice-of-the-silence&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>voice-of-the-silence</dc:creator>
<guid>http://voice-of-the-silence.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه چارلی چاپلین </title>
<link>http://voice-of-the-silence.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>متن زیر گوشه ای از نامه چارلی چاپلین هنرمند و نابغه سینما به دخترش است:
دخترم! اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن &quot;شهدخت ایرانی&quot; است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.
دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر ار بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:&quot;من هم یکی از آنان هستم&quot; آری تو هم یک از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم. از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یک گدای کنار رود سن ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای ان است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید حرف خنده آور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. دخترم چارلی را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی.

 
</description>
<pubDate>Sat, 16 Aug 2008 16:30:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=voice-of-the-silence&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>voice-of-the-silence</dc:creator>
<guid>http://voice-of-the-silence.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز مبادا</title>
<link>http://voice-of-the-silence.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايد ها... مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم عمري است لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي کنم : باشد براي روز مبادا ! اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز روزي شبيه فردا روزي درست مثل همين روزهاي ماست اما کسي چه مي داند ؟ شايد امروز نيز روز مبادا باشد</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 18:27:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=voice-of-the-silence&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>voice-of-the-silence</dc:creator>
<guid>http://voice-of-the-silence.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه كم داري؟</title>
<link>http://voice-of-the-silence.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;از داشته هايت خدا را كم كن چه مي ماند؟&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;حال به نداشته هايت خدا را اضافه كن چه كم داري؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Apr 2008 09:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=voice-of-the-silence&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>voice-of-the-silence</dc:creator>
<guid>http://voice-of-the-silence.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرین امید</title>
<link>http://voice-of-the-silence.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد ، او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد . 
اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر میگذراند ، اما کسی نمی آمد ، سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیانبار محافظت کند و دارائی اندکش را در آن نگه دارد 
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود ، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود . متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده بود و همه چیز از دستش رفته بود . از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد و فریاد زد (( خدایا چطور راضی شدی با چنین کاری بکنی ؟ ))
صبح زود بعد با صدای بوق یک کشتی که به ساحل نزدیک میشد ، از خواب پرید ، کشتی ایی که آمده بود تا نجاتش دهد . 
مرد خسته از نجات دهندگان پرسید : شما از کجا فهمیدید من اینجا هستم ؟
آنها جواب دادند :(( ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .))</description>
<pubDate>Fri, 29 Feb 2008 18:51:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=voice-of-the-silence&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>voice-of-the-silence</dc:creator>
<guid>http://voice-of-the-silence.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوست...!</title>
<link>http://voice-of-the-silence.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟» دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.» - «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.» دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.» - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است. مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: روز به خير مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد. مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند</description>
<pubDate>Sun, 03 Feb 2008 16:54:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=voice-of-the-silence&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>voice-of-the-silence</dc:creator>
<guid>http://voice-of-the-silence.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
